
که از خونتان زنده ارمان ما![]()
به میدان تیر شعله ور نامتان![]()
چراغ شب و رنج و زندان ما![]()
درود بر تو ای جاودان درود![]()
که با خون خود خوانده ای این سرود![]()
به فردای ما ز پیکار ما![]()
نماند به جا از ستم ها نشان![]()
به پایان رسد رنج زحمت کشان![]()
شهیدان شهیدان شهیدان ما
که با یادتان زنده ارمان ما.........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تقدیم به دایی جواد![]()
![]()
![]()
![]()

که عشق پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
ای عشق ای عشق ای عشق
چهره ی ابی ات پیدا نیست
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
ای عشق ای عشق ای عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست
غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر ارامش ابی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ اشنایت پیدا نیست......
دستهایت بوی غربت میدهند
تنهایم بگذار تا همیشه
تا سکوت گریه هایم را کسی حس نکرده
تنهایم بگذار
تا بی نهایت اشکهایم تنهایم بگذار
تنهایم بگذار تا بی تو بودن را بار دیگر تجربه کنم
نا گفته های سروده ام زیاد است ولیک
کسی ندارد گوش شنوا
در زمینی که کسی عشق را نمیفهمد
من بی توام و بخاطر توست که زندگی ام مردگی ست
من بی تو ام و این بوی تلخ تنهایی را به بودنت ترجیح دادم بی اراده
دستهایت بوی غربت می دهند
تنهایم بگذار
بگذار تا از دستهایت در شعرم حرفی نزنم
شعر من تحمل سنگینی دستهای به ظاهر معصومت را ندارد
من.....چه کلمه بی مفهوم ماتمی
در سکوت سیاه سازم هم جا نمیشود ....من...
در لابه لای نتهای ظریف شعرم هم جا نمیشود انگار....من....
گمشده ی دوران مغمون بی تفاوتی
بیا و دوباره بچشان زندگی را به
من....![]()
![]()
![]()
هستی-حصار

باخت من کافیه تو دیگه به پای من نباز
توی قلب مهربونت واسه من خونه نساز
من بازنده رو خوب ببین برو تنهام بذار
من یه پاییزیمو ولی تو چی گل بهار![]()
دل به کی بستی عزیزم به من بی کسو کار
قدر دنیا رو بدون لحظه هاشو حروم نکن
برو و دو روز دنیا رو با من تموم نکن
منو باز با اشکای قشنگت روبرو نکن
اخه من خودم ته راهو دیدم سیاهیه
اخر این همه عشق و عاشقی تباهیه
انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه
انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه
خیال گونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید میگذرد
خواب اقاقیا را بمیرم
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم
در باغچه های تابستان
خیس و گرم
به نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی ها را پرواز گیرم
حتی اگر
زنبق کبود کارد
بر سینه ام
گل دهد
می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم در اخرین فرصت گل
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر....

از اخرین میلاد کوچکت چندگاه میگذرد؟
کی بود و چگونه بود که اتش شور سوزان تو را قصه میکرد
از اتشفشان پیشین چندگاه میگذرد؟
کی بودو چگونه بود که اب از انعطاف ما میگفت
به توفیدن دیگرباره ی دریا چندگاه باقیست؟
کی بودو چگونه بود که خاک زیر قدمهامان
حقیقتی انکارناپذیر بود...
میخوانمت بلندتر از همیشه
صدایت می کنم در حجم افقهای مه آلودی که چشم اندازم
را تیره کرده اند
ای امید دلهای بی پناه....
گناهان بی شمارم را سر بر دیوار می کوبم و در غروبی
چنین دلگیر امیدوار طلوع خورشید بخشایشت هستم
روشنم کن و جاری چون رودی که آفتاب در
چشمانش خانه کرده است

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست-دل من که به اندازه ی یک عشق است-به بهانه های ساده ی خوشبختی خود مینگرد-به زوال زیبای گل ها در گلدان-به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای-و به آوازِ قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند-آه-سهم من اینست -سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست-و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:
((دستهایت را دوست دارم))






