|
فکرم منحرف میشود به سمت تو... و این آغاز انحراف نقطه پایان من است من تمام میشوم سطرها حرام میشوند نوشته ها جاری خلاصه میشود در من قصه ی با هم بودن مان... و این پایان هر آنچه که تو میخواستی شد...
بغضی جویده شد
پنهان ماند پشت حصار بی حجاب یک فکر... آغازها در انتظار پایانند التماس کودکانه ی تصمیم... خود را رها ساخت دستان ابدی کدامین اهریمن مرا خلاص میکند؟ من از سکون آمده ام از انجماد... اینجا همه چیز سرد است....!!!
باران به شیشه زد
شروعی دگر... باران که میبارد چشمانم خیس میشوند... و دستانی که به اندازه حجم آسمان خا لی ست من عاشقانه می نویسم و تو نفرت میپنداری... من انتظار میکشم و تو.... تو مخاطب عاشقانه های من فکرت شعرم را بارانی کرد...
تمام خاطرات نیمه کاره ام تحویل تو تسلیم تو... تمام ناتمام های اشعارم...!!! بی تو که سال آغاز شود فاتحه اش خوانده است تا انتها...
خاکستر احساس من دیدنی نیست... آمده ای تا با شعله های وجودم چهارشنبه سوری ات را هیجانی تر کنی؟؟؟!!!
مانده ام با رو به تمام آرزوهایم که به طلوع دیگر باره ی خورشید امیدی نیست... برایم بگو از سرشار بودن هایت از نامتناهی خواسته هایت از غروب چشمانت در ظلمات خیره های من... برایم از طلوع بی مقدمه ی
برای بی قراری من تو پشت هیچ پنجره ای نیستی راستی کجایی؟
نمیدانم شاید هم... عشق آبی باشد...
عاشق تر از همیشه هم که باشی باز هم متهم میشوی... مرا به چه متهم خواهی کرد؟ به نگاه های رد و بدل شده بین به در آغوش گرفتن احساس پاک به مشت کردن دستانت و تکیه دادن به تکیه گاه محکمت؟ یا شاید من بی اتهام باید تنهایی را به دوش بکشم... آری واینگونه دستان پاکت برای همیشه دستانم را رها کردند محور بودن های حول خود چرخید و و |
About![]()
چه بدبختی آزار دهنده ای "تنها" خوشبخت بودن...
Home
|