تبليغاتX
بغض من بغض بارون

بغض من بغض بارون

آخر پر و بالی بزن بشکن قفس را .::. آزاد باش این یک نفس را

فکرم منحرف میشود

به سمت تو...

و این آغاز انحراف

نقطه پایان من است

من تمام میشوم

سطرها حرام میشوند

نوشته ها جاری

خلاصه میشود در من

قصه ی با هم بودن مان...

و این پایان هر آنچه که

تو میخواستی شد...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت18:8توسط هستی حصار | |

بغضی جویده شد

پنهان ماند

پشت حصار بی حجاب یک فکر...

آغازها در انتظار پایانند

التماس کودکانه ی تصمیم...

خود را رها ساخت

دستان ابدی کدامین اهریمن مرا خلاص میکند؟

من

از سکون آمده ام

از انجماد...

اینجا همه چیز سرد است....!!!

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت22:26توسط هستی حصار | |

باران به شیشه زد

شروعی دگر...

باران که میبارد

چشمانم خیس میشوند...

و دستانی که به  اندازه حجم آسمان خا لی ست

من عاشقانه می نویسم و تو

نفرت میپنداری...

من انتظار میکشم و تو....

تو مخاطب عاشقانه های من

فکرت شعرم را بارانی کرد...

هستی حصار

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت15:51توسط هستی حصار | |

تمام خاطرات نیمه کاره ام


تحویل تو


تسلیم تو...


تمام ناتمام های اشعارم...!!!


بی تو که سال آغاز شود


فاتحه اش خوانده است تا انتها...


هستی حصار


بغض:   رمز نو شدن را باید دانست    وگرنه بهار فصل تکراری ست....سال نو مبارک

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت17:13توسط هستی حصار | |

خاکستر احساس من

دیدنی نیست...

آمده ای تا با شعله های وجودم

چهارشنبه سوری ات را

هیجانی تر کنی؟؟؟!!!

هستی حصار

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت15:6توسط هستی حصار | |

مانده ام با پنجره ای

رو به تمام آرزوهایم

که به طلوع دیگر باره ی خورشید

امیدی نیست...

برایم بگو

از سرشار بودن هایت

از نامتناهی خواسته هایت

از غروب چشمانت

در ظلمات خیره های من...

برایم از طلوع بی مقدمه ی لبانت بگو....

هستی ـ حصار

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت17:54توسط هستی حصار | |

قراری نیست

برای بی قراری من

تو پشت هیچ پنجره ای نیستی

راستی کجایی؟

+نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت10:34توسط هستی حصار | |

نمیدانم

شاید هم...

عشق آبی باشد...

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت23:0توسط هستی حصار | |

عاشق تر از همیشه هم که باشی

 باز هم متهم میشوی...

مرا به چه متهم خواهی کرد؟

به نگاه های رد و بدل شده بین ما؟

به در آغوش گرفتن احساس پاک تو؟

به مشت کردن دستانت

و تکیه دادن به تکیه گاه محکمت؟

یا شاید

من بی اتهام باید تنهایی را به دوش بکشم...

آری تو این گونه مرا متهم کردی

واینگونه دستان پاکت برای همیشه

دستانم را رها کردند

محور بودن های ما

حول خود چرخید و ما سکوت کردیم

مارا گرداند و گرداند

و ما به جایی نرسیدیم باهم....

هستی حصار

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت20:53توسط هستی حصار | |

تلفن زنگ میخورد

ساعت پنج است

منتظر نیستم

تلفن زنگ میخورد

حوصله ی حرف ندارم

یک فنجان قهوه برایم کا فی ست

تلفن زنگ میخورد....

    هستی حصار

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت20:46توسط هستی حصار | |